یک ماه با اقتصاد قسمت یکم





قسمت یکم
https://twitter.com/TheIntangibles/status/1065889072420478976
برای آنکه یک مسئله اقتصادی را تحلیل و بررسی کرد، باید اقتصاددان بود. اگر نیستید، در این رشته توییت، نحوه تفکر یک اقتصاددان، با 10 قانون به شما آموزش داده می‌شود. پس‌ازآن شما تقریباً می‌توانید مانند یک اقتصاددان موضوعات را بسنجید.

هرکدام از ما، دنیا را از دریچه تجربیات و دانسته‌های خود می‌بینیم. در اینجا سعی بر این است که نوعی نگاه جدید را معرفی کنیم تا بتوانید از عینک آن به دنیای اطراف خود نگاه جدیدی داشته باشید.
به دنبال تغییر اساسی و پارادایمی در تفکر و الگوهای ذهنی اندیشیدن خود هستیم. به سراغ قوانین می‌رویم. این قوانین به‌قدری پایه‌ای هستند که در بیشتر مواقع یک اقتصاددان به آن‌ها فکر هم نمی‌کند و به‌صورت ناخودآگاه آن‌ها را در تصمیمات خود دخیل می‌دارد.
قانون اول: رفتار انسان‌ها با مشوق‌ها قابل‌کنترل است
برای یک عمل مشوق بگذارید، مردم بیشتر آن را انجام می‌دهند، برای آن جریمه تعیین کنید، مردم کمتر آن را انجام می‌دهند. اگر بر سیگار مالیات سنگین ببندیم، کشیدن سیگار پایین‌تر می‌آید. اگر غذای رایگان در خیابان پخش کنند (مثلاً نذری) حتی اگر سیر باشید، احتمال اینکه در صف ایستاده تا غذا بگیرید بسیار محتمل است. اگر به مردم بگویید که خودروهای پرمصرف و از رده خارج خود را اسقاط کنند، ممکن است تعداد محدودی این پیشنهاد را بپذیرند. اما همین‌که دولت برای اسقاط هر ماشین از رده خارج حاضر شد پول بدهد،
همانند آنچه در آمریکا اتفاق افتاد، در همان ماه اول 700 هزار خودرو اسقاطی و از رده خارج تحویل شد.

در 1970 قیمت بنزین در آمریکا بالا رفت و دولت در برخی از پمپ‌بنزین‌ها، سوخت ارزان توزیع کرد؛ولی برای دریافت سوخت ارزان شما مجبور بودید ساعت‌ها در صف بمانید. این موضوع، ناخواسته باعث شد استفاده از حمل‌ونقل عمومی افزایش یابد. یک تجربه دیگر، رده‌بندی دانشگاه‌ها بود. یک موسسه معتبر رده‌بندی، کلاس‌های دانشگاهی که بیش از 50 دانشجو داشتند را به‌عنوان نمره منفی در نظر گرفت؛ درنتیجه بسیاری از کالج‌ها سقف کلاس‌های خود را 49 نفر در نظر گرفتند. رفتار انسان‌ها به‌هیچ‌روی رندم و اتفاقی نیست؛ انسان‌ها خواسته یا ناخواسته به‌صورت استراتژیک عمل کرده و تصمیم می‌گیرند. هرگاه به یک سیاست و یا تصمیم جدید برخوردید، از خود سوأل کنید که مشوق‌ها و تمهیدات تنبیهی چگونه در این سیاست و تصمیم نهادینه‌شده‌اند. یا وقتی پیشنهادی می‌دهید، ببینید برای کنترل رفتار دیگران، چه تمهیداتی اندیشیده‌اید.

یک تجربه از شوروی را مرور می‌کنیم. کارخانه‌ها در کنترل دولت بود؛ مسئولین دولتی، برای مدیران تعیین کردند که تناژ تولید، عامل ارزشیابی آن‌ها و دریافت تشویق مالی است. درنتیجه، مدیران کارخانه میخ سازی، به تولید میخ‌های هرچه بزرگ‌تر و سنگین‌تر روی آوردند، میخ‌هایی که به درد هیچ جا نمی‌خورد. مسئولان دولتی شوروی که این موضوع را دیدند، تنها راه برای اصلاح این رویه غلط را تغییر مشوق‌ها دانستند؛ این بار، بخشنامه جدید می‌گفت که تعداد میخ‌های تولیدی سنجه ارزشیابی و تشویق است. می‌توانید حدس بزنید چه شد؟ برای افزایش تعداد میخ‌های تولیدی، این بار مدیران کارخانه‌ها، میخ‌ها را آن‌قدر کوچک ساختند که به هیچ دردی نمی‌خورد! قانون دوم: هیچ‌چیز رایگان نیست. هیچ‌چیز.
اقتصاد بر محور انتخاب بناشده است. اگر شما در صف نذری بایستید و یک غذای مجانی بگیرید، آنچه ازدست‌داده‌اید زمان خودتان است که می‌توانستید برای فعالیت‌های دیگر صرفش کنید. هیچ‌چیز نامحدود نیست و این محدود بودن همه‌چیز، شمارا مجبور خواهد کرد.انتخاب کنید. انتخاب یک گزینه، به معنی گذشتن از یک گزینه دیگر است. انتخاب هزینه دارد و آن هزینه همیشه پول نیست، بلکه فرصت‌های ازدست‌رفته است. اگر شما 10 میلیون تومان کالا در مغازه داشته باشید، به این معناست که فرصت کسب درآمد سالانه 15% از محل سود بانکی را ازدست‌داده‌اید.



قانون سوم: هیچ اتفاقی تنها یک نتیجه ندارد؛ همیشه دوروی سکه را باید ببینید.
هر تصمیمی دو (یا چند) وجه دارد؛ آنچه مدنظر ماست و آن را می‌پسندیم، و روی دیگر آن، که مدنظر ما نیست و غالباً به آن نیندیشیده‌ایم. در وال‌استریت ژورنال، مقاله‌ای چاپ شد که راه‌حل گرمایش زمین را
فروش ماشین‌های پرمصرف و آلوده‌کننده هوای زمین می‌دانست. اما در صورت فروش این ماشین‌ها، چه اتفاقی می‌افتد؟ بله، در دست فردی دیگر، باز به تولید آلودگی می‌پردازند. یا همین امروز که در توییتی، یکی از دوستان می‌گفت در وضع کنونی و رنج دیگران، جشن گرفتن جرم است. ایده نوع‌دوستانه‌ای است،



اما آیا نتیجه آن را می‌توانید حدس بزنید؟ بله؛ بیکار شدن صنف فعال در تأمین لوازم شادی.
هر هزارتومانی که شما خرج می‌کنید، هزار تومان درآمد برای شخصی دیگر است. هیچ‌چیز، یک‌چیز نیست. هر فروش، یک خرید است؛ هر وارداتی، یک صادرات است و غیره. قانون چهارم: نتایج ناخواسته
آیا می‌دانید اثر پروانه‌ای چیست؟ این نظریه می‌گوید که برهم خوردن بال‌های یک پروانه در گوشه‌ای از دنیا می‌تواند باعث یک زنجیره از اتفاقات شده و طوفان در گوشه دیگر دنیا راه بیندازد. خنده‌دار به نظر می‌رسد، اما حداقل در اقتصاد این موضوع واقعیت دارد. با چند مثال توضیح خواهم داد. اقتصاد مانند یک زنجیره اتفاقات است. تغییر در یک حلقه این زنجیر، می‌تواند نتایج غیرقابل‌پیش‌بینی در حلقه‌های دیگر داشته باشد. آیا می‌دانستید که گروگان‌گیری ۱۳ آبان ۱۳۵۸ در سفارت آمریکا، باعث شد هزینه دندانپزشکی در آمریکا بالا برود؟


خواهر ماری و دوستان از دیوار سفارت بالا رفتند؛ وضعیت سیاسی آمریکا متلاطم شد؛ ترس از جنگ در خاورمیانه به وجود آمد که خود ترس عدم ثبات در بازارهای مالی را به همراه داشت؛ همه به سرمایه‌گذاری‌های امن مثل طلا و نقره هجوم آوردند؛ طلا برای تاج دندان و نقره برای پر کردن دندان و در عکس‌برداری از دندان‌ها استفاده می‌شد؛ تقاضا زیاد و عرضه کم شد؛ هزینه دندانپزشکی بالا رفت. متشکریم خانم ابتکار. مثال دیگر، اتفاقات سال 2008 در آمریکا و سقوط بازارهای مالی، باعث شد بودجه پلیس در شهرهای انگلیس کاهش پیدا کند. چگونه؟ ببینید: شهرداری‌های انگلیس پول خود را در بانک‌های ایسلند نگهداری می‌کردند، زیرا سود بیشتری می‌دادند؛ بانک‌های ایسلند آن‌ها را در ابزار مالی مشتقه (به نام CDO) سرمایه‌گذاری می‌کردند؛ این CDOها در بازار املاک و مستقلات آمریکا سرمایه‌گذاری شده بود؛ سقوط قیمت خانه و درنهایت بازار املاک کالیفرنیا CDO ها را بی‌ارزش کرد؛ بانک‌های ایسلند سقوط کردند؛ شهرهای انگلیس پول خود را از دست دادند؛ درنتیجه خدمات عمومی را کاهش و بودجه پلیس نیز تنزل یافت. زندگی ما معمولاً توسط چیزهایی که انتظار نداشته و کنترلی بر آن‌ها نداریم تحت تأثیر قرار می‌گیرد. انعطاف‌پذیر باشید و به کسی که ادعا می‌کند برای همه‌چیز برنامه دارد یا "فکر همه‌جایش را کرده است" اعتماد نکنید. قانون پنجم: عواقب ناخواسته
همان‌گونه که تصمیمات برونی مثل قانون چهارم می‌تواند بر ما تأثیر داشته باشد، اعمال خود ما نیز ممکن است عواقب غیرقابل‌پیش‌بینی داشته باشد. برخی از شهرها در آمریکا دوربین ثبت تخلفات برای عبور از چراغ‌قرمز در چهارراه‌ها نصب‌کرده‌اند. این موضوع باعث کاهش تصادفات در تقاطع‌ها شد، اما هم‌زمان تعداد تصادفات از پشت را نیز بالابرده است زیرا رانندگان نمی‌خواهند جریمه شوند و ناگهان پشت چراغ‌قرمز ترمز می‌کنند. خیلی از پیشنهاد‌ها و تصمیم‌ها در ابتدا خوب و زیبا به نظر می‌رسند (مانند کمونیسم)، اما عواقب ناخواسته سنگینی را به همراه دارند. قانون ششم: رفتار منطقی انسان‌ها
انسان‌ها رفتاری منطقی دارند؛ شاید آن منطق برای شما قابل‌درک نباشد، اما با دقیق شدن در آن، منطق را خواهید یافت. تفکر اقتصادی روش رسیدن به تصمیم منطقی را بررسی می‌کند، نه خود تصمیم را. چیزی که برای شما منطقی است، ممکن است برای دیگران غیرمنطقی باشد؛ مثلاً قمه‌زنی در عزاداری. برای گرفتن تصمیم منطقی شما باید این چهار مرحله را دنبال کنید:
1. هدف یا مقصود خود را مشخص کنید؛
2. تمام راه‌های رسیدن به هدف خود را مشخص کنید؛
3. بازدهی هرکدام از آن مسیرها(انتخاب‌ها) را برای خود بسنجید؛
4. بهترین آپشن را با توجه به هدفتان انتخاب کنید. قانون هفتم: نسبی بودن و آمار
در اقتصاد، استناد به آمار امری رایج است؛ هرگاه با یک موضوع برخورد می‌کنید، در نظر داشته باشید که آنچه می‌اندیشید مطلق نیست و ممکن است خطا داشته باشد. با یک مثال توضیح می‌دهم: فرض کنید که یک دانشجوی کامپیوتر هستید، نوشتن یک الگوریتم برای جستجوی اینترنتی با 95% صحت، کاری ساده است؛ با دو سال تحقیق، می‌توانید آن را به 96% ارتقا دهید. تبدیل آن به 97% یک پایان‌نامه دکترا نیاز دارد و 98% کردن آن، پشتیبانی شرکتی باقدرت و ثروت گوگل.
هرگاه شنیدید 60% از پروژه، مثلاً بیمارستان، پیشرفت داشته است، بپرسید کدام 60%؟ خرید سیمان و آهن‌آلات، یا خرید فنّاوری fMRI از آمریکا. اجازه ندهید آمار شمارا بفریبد. همچنین خوب یا بد، بسته به تجربیات و جهان‌بینی شما نسبی است؛ پس قبل از قضاوت دیگران یا تصمیمات آن‌ها، سعی کنید آن‌ها را درک کرده و سپس به‌نقد درست یا غلط بودن تصمیمشان بپردازید. قانون هشتم: مطلوبیت ترتیبی
این قانون به‌صورت ذاتی در ما وجود دارد. یک آزمایش انجام می‌دهیم: اگر 10 واحد پولی داشته که با هر واحد آن بتوانیم یک واحد غذا یا یک واحد سرپناه در یک جزیره بخریم وزنده ماندنمان نیز به این بستگی داشته باشد؛ شما چه خواهید کرد؟ یک انسان منطقی 5 واحد به غذا و 5 واحد پولی به سرپناه تخصیص می‌دهد. این درک ذاتی نیاز به دانستن اقتصاد ندارد؛ پس دیگران نیز ازآن برخوردارند و شما می‌توانید در تصمیم‌گیری خود و یا سنجش دیگران، از این اصل استفاده کنید که دیگران بهترین تصمیمی را خواهند گرفت که بالاترین مطلوبیت را ارمغان آورد.


قانون نهم: افزایش بهره‌وری و راندمان
این قانون در ارتباط مستقیم با قانون ششم است. راندمان یا بهره‌وری را برای سنجش موفقیت یک تصمیم منطقی بکار می مگیریم. به دنبال تصمیماتی باشید که بازده بالا داشته باشد؛ رعایت عدالت و مساوات هم مشکل و هم غیرقابل انجام است. قانون دهم: هیچ‌کس کنترل تمام اوضاع را ندارد.
با توجه به تمام موارد مطرح‌شده در قبل، فکر کردن مانند یک اقتصاددان سخت است، اما ناممکن نیست و با تمرین کردن به دست می‌آید. در فیزیک، با محاسبه حجم، زمان و سرعت، همیشه می‌توان انتظار یک پاسخ واحد را داشت؛ اما در اقتصاد، معرفی یک مشوق برای 80 میلیون نفر، عواقبی خواهد داشت که هیچ‌کس فکرش را نیز نکرده است. حال اگر کسی بخواهد که آن را کنترل کند؛ یقیناً با شکست روبرو خواهد شد. هیچ‌کس تمام عوامل را کنترل نمی‌کند و هیچ‌چیز قطعی نیست. به شوروی بازمی‌گردیم؛ برای حاکمان شوروی حفظ وجهه مثبت بسیار مهم بود؛ حال آن‌ها برای تشویق ورزشکارانشان به تلاش بیشتر، برای هرکدام که رکوردی جهانی را جابجا کند، جایزه نقدی در نظر گرفتند، حتی اگر شکستن رکورد خودشان بود. قبل از ادامه، حالا که به چندین اصل اقتصادی مسلح شدید، می‌توانید حدس بزنید نتیجه چه شد؟ کمی فکر کنید...

ورزشکاران منطقی‌ترین رفتار ممکن را د برابر آن مشوق در پیش گرفتند. آن‌ها تمام تلاش خود را می‌کردند  که هر رکوردی را می‌توانند بشکنند؛ اما این شکستن رکورد را، با کمترین میزان اختلاف انجام دهند. تا شکستن دوباره آن راحت‌تر باشد. سرگئی بوبکا در رشته پرش‌بانیزه برای اولین بار 1983 رکورد جهانی را جابجا کرد. در یک دهه بعد، او رکورد خود در پرش‌بانیزه در سالن را 16 بار و در فضای باز را 17 بار شکست. هربار رکورد خودرا تنها یک یا نیم سانتیمتر بهبود می‌داد. مشوق او تعداد شکست رکورد بود، نه اندازه و ارتفاع شکستن آن

نمونه دیگر، تفاوت ارنست همینگوی با چارلز دیکنز بود. مزد دیکنز بر اساس صفحاتی بود که می‌نوشت، برای همین تا می‌توانست پرگویی می‌کرد. همینگوی، بر اساس کتاب‌هایی که تحویل می‌داد؛ و همین موضوع باعث شده بود که هیچ تلاشی برای توضیح آنچه منظورش است نکند.
ایده‌های مطرح‌شده ساده هستند، اما تمام آنچه یک اقتصاددان برای تصمیم نیاز دارند، همین‌هاست. حال شما می‌توانید آن‌هارا پیچیده‌تر کنید یا لباس ریاضی به آن‌ها بپوشانید؛ اما درنهایت، تفکر اقتصادی در همین 10 قانون است و در این ماه، تمرین خواهیم کرد که آن‌ها را در شرایط مختلف بکار ببریم. از شما بابت مطالعه این رشته توییت تشکر می‌کنم. لطفاً به جهت دانش‌افزایی، به بازنشر آن اقدام بفرمایید. منابع:
Thaler, Richard H., and Cass Sunstein. Nudge: Improving Decisions about Health, Wealth, and Happiness. New Haven: Yale University Press, 2008

Shiller, Robert J. Irrational Exuberance. 2nd ed. New York: Doubleday, 2005 Levitt, Steven, and Stephen Dubner. Freakonomics: A Rogue Economist Explores the Hidden Side of Everything. New York: Harper Collins, 2005

Ariely, Dan. Predictably Irrational. New York: Harper Collins, 2008.

The Economics Book: Big Ideas Simply Explained. DK, 2012

نظرات