یک ماه با اقتصاد قسمت ششم شوروی


قسمت ششم
شوروی، اقتصاد دستوری و ناکارآمدی کمونیسم و سوسیالیسم
در این رشته توییت به بررسی مشکلات اقتصادی شوروی و دلایلی که به این تصمیمات اشتباه انجامید خواهیم پرداخت. (86 توییت)




از سال 1930 تا 1980، در بسیاری از نقاط دنیا، اقتصاد شوروی را با تحسین و گاهی ترس یاد می‌کردند. در آن سال‌ها شنیدن این گزاره که شوروی ممکن است در چند دهه آینده از اقتصاد آمریکا بزرگ‌تر شود، چیز غریبی نبود. استدلال رایج این‌گونه شروع می‌شد که "بله، ممکن است در شوروی آزادی نباشد، اما در آنجا بی‌کاری صفر است، خدمات تأمین اجتماعی و آموزش رایگان است و همچنین رشد اقتصادی سریع‌تری دارد" اما اکنون‌که به‌عنوان انسان 1397 گذشته را می‌نگریم، طبیعی است بگوییم، از اولش هم پیدا بود شوروی دوام نخواهد آورد؛ اما اگر این موضوع را در ظرف زمانی خودش بنگریم، به‌هیچ‌روی کسی چنین پیش‌بینی نداشت که نابودی اتحاد جماهیر شوروی را متصور باشد. پس از جنگ جهانی دوم (ج.ج.د) شوروی بزرگ‌ترین کشور دنیا بود، یک/ششم سطح زمین را پوشش می‌داد. در کرانه غربی خود، به دریای بالتیک، نروژ و فنلاند می‌رسید. در شرق، به دریاچه‌های کنار آلاسکا می‌رسید. منطقه زمانی (یا زمان‌پهنه) به هر یک از قاچ‌های ۱۵ درجه‌ای کره زمین گفته می‌شود که زمان متوسط نصف‌النهاری مرکز آن را می‌توان به‌عنوان زمان رسمی کشورها و مناطق قرارگرفته در آن قاچ محسوب کرد. تعداد این قاچ‌ها ۲۴ عدد است. اگر کشوری از ۳۰ درجه طول بیشتری داشته باشد غالباً دارای چند ساعت می‌شود. در شوروی 11 منطقه زمانی وجود داشت. حتی پس از فروپاشی شوروی، آنچه باقی‌مانده بود و ما آن را به‌عنوان روسیه می‌شناسیم، هنوز هم بزرگ‌ترین کشور دنیاست، و دو برابر کشور بعدی، یعنی کانادا مساحت دارد. سوای مساحت بسیارش، شوروی بمب هسته‌ای داشت، دانشمندان مطرح در ریاضی، فیزیک،شیمی، ستاره‌شناسی و احتمالات داشت، 1957، فضاپیمای اسپوتنیک به فضا رفت که نشان‌دهنده پیشرفت تکنولوژیک و مهندسی شوروی بود. مدال‌آوران المپیک، استاد بزرگان شطرنج و رقصنده‌های باله در جبهه فرهنگی آن فعال بودند. بااین‌حال، این چهره‌ای بود که شوروی برای نمایش به جهانیان از خودساخته بود

و افراد زیادی نبودند که به آنجا سفر کنند و با چشم خود ببینند درواقع آنجا چه می‌گذرد. گردشگرانی که شوروی می‌رفتند، به مسکو و چند شهر بزرگ دیگر محدود می‌شدند و اجازه سفر درجاهای دیگر را نداشتند. کسی زیاد یک تبعه متوسط که در شوروی زندگی می‌کرد را نمی‌دید و نمی‌دانست که آن‌ها آب‌لوله‌کشی تصفیه‌شده، تلفن، خودرو و یا الکتریسیته دارند یا خیر. حال اگر تمام این‌ها را کنار بگذاریم، شوروی برای بسیاری، آن‌هم برای سالیان دراز به‌عنوان جایگزینی جدی برای سرمایه‌داری محسوب می‌شد، چیزی بهتر از یک اقتصاد بازار محور مانند آمریکا. برای چند دهه از 1930 تا 1980، چندین  اقتصاددان مدام ادعا می‌کردند که شوروی در مسیر رشد و جا گذاشتن اقتصاد آمریکاست و دارد قدرت بلامنازع و آقای جهان می‌شود. یکی از مثال‌های جالب آن، پل ساموئلسون (Paul A. Samuelson) اقتصاددان اهل ایالات‌متحده آمریکا و نخستین آمریکایی برنده نوبل اقتصاد (۱۹۷۰) بود. او کتاب درسی دانشگاهی داشت به نام "اقتصاد" (Economics: An Introductory Analysis) که در 1947 چاپ و از 1950 تا 1980 جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های آموزشی علم اقتصاد بود. تمام کتاب‌های آموزش اقتصاد که اکنون ممکن است شما بخوانید یا خوانده باشید، با درصد بالایی از کتاب ساموئلسون مدل گرفته‌اند. در ویرایش‌های مختلف کتاب که در دهه 1960 و 1970 به چاپ رسید، یک نمودار بود که خروجی اقتصادی شوروی و ایالات‌متحده را مقایسه می‌کرد. این نمودار را در زیر می‌بینید و نشان می‌دهد که آمریکا ثروتمندتر است و در طول زمان، شکافی که بین این دو کشور است دارد کوچک و کوچک‌تر می‌شود در آخر نمودار نیز می‌بینید که شوروی، درنهایت آمریکا را نیز جا خواهد گذاشت. در ویرایش دوازدهم کتاب او که در 1985 به چاپ ، جدولی موجود است که نشان می‌داد که سرعت رشد اقتصادی شوروی از 1928 تا 1983، پنج درصد در سال بوده است. بر اساس آن جدول، سرعت رشد اقتصادی شوروی ازآمریکا، ژاپن، انگلستان و آلمان غربی بیشتر بود. در ویرایش سیزدهم کتاب ساموئلسون که در 1988 چاپ شد، یک سال پیش از سقوط دیوار برلین؛ او در کتاب خود نوشت (تصویر زیر) "اقتصاد شوروی اثبات آن است که، برخلاف باور پیشین بیشتر منتقدان، یک اقتصاد دستوری سوسیال نه‌تنها سرپا مانده بلکه رشد هم می‌کند". البته چند سال بعد و در دهه 1990 شوروی ازهم‌پاشیده شد. تمام آن نمودارها و جداول از کتاب‌ها حذف شدند. در ویرایش‌های جدید، شوروی "اقتصاد شکست‌خورده" نامیده شد. حال چرا این‌همه تأکید بر ساموئلسون انجام گرفت؟ پاسخ را از زبان شاگردش، پل کروگمن، که خود نیز برنده جایزه نوبل است بخوانید "بیآن‌همه عظمت ساموئلسون دشوار است. بیشتر اقتصاددانان واله آنند که بتوانند حتی برای یک‌مرتبه مقاله‌ای بدعت‌گذار بنویسند که از اساس شیوه تفکر مردم را درباره برخی موضوعات تغییر دهد. ساموئلسون چندین مرتبه نوشت: از تجارت بین‌الملل تا فاینانس تا تئوری رشد تا سفته‌بازی تا رفاه، تقریباهمه‌چیز، پایه بسیاری از چیزهایی که ما می‌دانیم یک مقاله کلیدی از ساموئلسون است که برنامه کاری نسلی از دانش‌پژوهان را تنظیم کرده است."در دهه 1980، همه می‌دانستند که در شوروی آزادی سیاسی وجود ندارد. افرادی مانند الکساندر سولژنیتسین (Aleksandr Solzhenitsyn) و آندره ساخاروف به گوش جهانیان رساندند که چیزی به اسم گولاگ در شوروی وجود دارد، که نام نهادی بود که اردوگاه‌های کار اجباری در نواحی دورافتاده اتحاد جماهیر شوروی از قبیل سرزمین سردسیر سیبری و استپ‌های قزاقستان و بیابان‌های ترکمنستان را در زمان حکومت ژوزف استالین اداره می‌کرد. عکس‌العمل عموم این‌گونه بود که علیرغم بی‌عدالتی‌ها آن‌ها را نادیده می‌گرفتند و تمرکز را بر نبود بیکاری، آموزش رایگان و خدمات اجتماعی می‌گذاشتند. حال به اقتصاد دستوری شوروی که ساموئلسون از آن تعریف کرده بود می‌پردازیم. دولت شوروی، مالک و بهره‌بردار "وسایل تولید" در اقتصاد بود. وسایل تولید شامل زمین کشاورزی، معادن، کارخانه‌ها، تجهیزات و غیره بود. تمام کارخانه‌ها متعلق به دولت بود و توسط "مأمور" دولت کنترل می‌شد. درواقع  دولت تمام فعالیت‌های اقتصادی را کنترل می‌کرد. در صنعت، متد، تجار، کشاورزی، حمل‌ونقل، خریدوفروش عمده، بهداشت و سلامت، آموزش و خدمات؛ تمام تصمیمات توسط دولت گرفته می‌شد. چه باقی ماند؟ زمین‌های کشاورزی کوچک خانوادگی، مقدار بسیار محدودی ملک مسکونی که خصوصی مانده بود و درنهایت کسب‌وکارهای کوچک خدماتی. تمام بخش خصوصی شوروی در همین خلاصه می‌شد. در دولت شوروی، اداراتی بودند که وظیفه برنامه‌ریزی بر عهده آنان بود. شناخته‌شده‌ترین آن‌ها:
1. کمیته برنامه‌ریزی کشور که عموماً با نام گاسپلن (Gosplan) شناخته می‌شد و دفتری با مسئولیت پاسخگویی به برنامه‌ریزی اقتصادی مرکزی در اتحاد شوروی بود که در ۱۹۲۱ تأسیس‌شده و تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۹۱ فعالیت داشت. گاسپلن به‌عنوان وظیفه اصلی ساخت و مدیریت یک سری طرح‌های پنج‌ساله برای اقتصاد ملی را به عهده داشت (مثل جمهوری اسلامی و طرح‌های پنج‌ساله‌اش) که اقتصاد شوروی را 2. گاسنب (Gossnab) وظیفه تأمین وتوزیع مواد خام و تجهیزات را بر عهده داشت.
3. گاستروی (Gosstroi) وظیفه عمرانی و سازندگی رابرعهده داشت.
4. گاسکومتسن (Goskomtsen) تعیین دستوری قیمت‌ها را بر عهده داشت.
5. گاسکمترود (Goskomtrud) مانند اداره کار می‌ماند و مسائل کارگری را پیگیری می‌کرد. معمولاً این ادارات به‌صورت مرکزی وجود داشتند (مانند وزارت خانه) و کپی کوچک‌تر آن‌ها در 15 جمهوری شوروی تأسیس‌شده بودند. کارخانه‌هایی که تصمیم به تولید داشتند، باید به دولایه بروکراسی پاسخ می‌دادند. بروکراتها برای واحدهای تولیدی تعیین می‌کردند که دقیقاً چه مقدار یا تعدادی از یک محصول باید تولید شود. آن‌ها یک برنامه جامع مالی که شامل میزان تمام تجهیزات، مواد اولیه مجاز به استفاده، تعداد نیروی کار و غیره که باید استفاده کنند، و همچنین برنامه زمانی دقیق و مفصلی برای پروسه تولید تحویل مأموران کارخانه می‌دادند و او موظف بود طبق آن‌ها محصول تحویل بدهد. کمیته‌های دیگر نیز قیمت عمده و خرده محصولات را تعیین می‌کردند. برای اینکه عمق ناکارآمدی این موضوع درک شود، لطفاً تصور کنید پیش از دنیای رایانه و محاسبات سریع، این وظیفه بسیار بزرگ را کارمندان در ادارات مرکزی برای 15 جمهوری باید برنامه‌ریزی می‌کردند. در شوروی کارخانه یا شرکت را "واحد عملیاتی" (Operational Unit) می نامیدند و ده‌ها هزار واحد عملیاتی در سرتاسر شوروی وجود داشت. حال در همین واحدهای عملیاتی، ده‌ها میلیون پروسه و دستورالعمل وجود داشت که باید تک‌تک آن‌ها توسط دولت برنامه‌ریزی می‌شد. برنامه‌ریزهای شوروی لیست 24 میلیون کالا را در اختیار داشتند.حال فکر کنید با این حجم عظیم، دولت تلاش می‌کرد تعداد، اندازه، تأمین‌کننده، تولیدکننده، فروشنده، خریدار و غیره را یک‌تنه مشخص کرده و مدیریت کند. نکته مهم دیگر این است که در یک اقتصاد دستوری، پول و اعتبار مالی نباید نقش مهمی داشته باشند و تنها در نقش کاتالیزور برای اجرای برنامه‌های دولت ظاهر بشوند. در شوروی تنها یک بانک وجود داشت، Gosbank، هم بانک مرکزی بود هم تنها بانک در سرتاسر شوروی. تمام پس‌اندازها در آن انجام می‌شد، تمام وام‌ها از آن گرفته می‌شد، تمام پس‌انداز، تراکنش وام واحدهای عملیاتی (یا همان  شرکت‌ها) از آن تأمین می‌شد، حال اموال یک شرکت می‌توانست بر اساس برنامه دولت (و بدون رضایت آن کارخانه) کم و یا زیاد شود؛ یعنی بانک به‌صورت قانونی حساب را می‌توانست خالی کند. تمام حساب‌وکتاب‌ها و پول‌های حکومت‌های ملی و محلی از این بانک تأمین می‌شد. تمام تجارت خارجی نیز توسط گاس‌بنک مدیریت می‌شد. در شوروی اتفاق خاصی نمی‌افتاد که نیاز به پول داشته باشد و همه‌چیز برنامه‌ریزی‌شده بود. همچنین چون همه‌چیز برنامه‌ریزی‌شده بود، پول اضافه‌ای وجود نداشت که با آن فعالیتی، غیر ازآنچه برنامه‌ریزی‌شده است انجام گیرد. پول و بانک، تنها در خدمت برنامه‌ها بودند تا به اهدافشان برسند. دولت شوروی انحصار تجارت خارجی را نیز در اختیار داشت. یعنی تمام صادرات و واردات، تمام تجارت خارجی باید تحت نظر کامل یک‌نهاد دولتی به نام کامه‌کان (COMECON) که مخفف «شورای تعاون اقتصادی» (The Council for Mutual Economic Assistance) انجام می‌شد. اعضای این سازمان، کشور شوروی و


کشورهای بلوک شرق مانند چکسلواکی، بلغارستان، لهستان، مجارستان، رمانی، و کشورهای دیگر که بعداً اضافه شدند، مانند آلمان شرقی، کوبا و ویتنام بودند.  سیاست‌گذار کلی در شوروی به این‌گونه بود که درون یک کشور، یک صنعت را متمرکز می‌کرد، ایده آن‌ها این بود که تولید انبوه یک کالا در یک محل
انجام بگیرد و پراکنده نباشد تا از مزیت مقیاس (Economies of scale) استفاده کنند؛ مفهومی در اقتصاد خرد است که به کسب مزیت کاهش هزینه در اثر افزایش حجم تولید اشاره دارد. جز هدف اقتصادی، هدف سیاسی نیز مدنظر بود، این‌گونه که اگر یک کالا تنها در یک محل تولید شود، کشورهای دیگر بلوک شرق
به یکدیگر محتاج می‌شوند و بنابراین اتحاد خود را برای منافعشان حفظ خواهند کرد؛ و اگر شوروی (به‌عنوان کشور قدرتمندتر) کنترل کند که چه کالایی در چه کشوری تولیدشده و در کجا فروخته شود، قدرت سیاسی و سلطه شوروی را به همراه داشت.
تجارت خارجی، بیرون از بلوک شرق بسیار محدود بود؛ در دهه 1970، شوروی شروع به واردات گندم از کشورهای غربی کرد، اهمیت این اتفاق در این بود که شوروی داشت اعتراف می‌کرد کشاورزی متمرکز و دستوری شکست‌خورده و توان تأمین نیازهایشان را ندارد. اما در کل تجارت خارجی آن‌چنانی وجود نداشت.
دوباره به سیستم بروکراسی بازمی‌گردیم؛ با توجه به آنچه گفته شد، چه مشکلاتی را برای شوروی متصور خواهید بود؟ اندکی به آن بیندیشید.
تصور کنید درزمانی که توان محاسباتی بسیار پایین و کامپیوترها بسیار محدود بودند، هدف شما این بود که یک برنامه دستوری مرکزی برای تمام اقتصاد مملکتی به
بزرگی شوروی با 11 منطقه زمانی تدوین کنید. شما باید یک برنامه دقیق برای سال آینده می‌داشتید، یک برنامه کلی برای پنج سال آینده. فشار بسیار زیادی برای تدوین این برنامه‌ها به‌صورت مستمر وجود داشت، همچنین شما باید یک برنامه برای هر کس داشته باشید تا همیشه دنباله‌رو آن باشند. یکی از
خصوصیات این سیستم، جابه‌جایی عظیم اطلاعات و بالا و پایین شده آن  بود؛ داده‌ها و گزارش‌ها مانند سیل از شرکت‌ها به حکومت محلی و از آنجا به‌صورت تجمیع شده به بانک و حکومت مرکزی می‌رفتند؛ از حکومت مرکزی نیز سیل بخش‌نامه و دستورالعمل بود که به سلسله‌مراتب پایین‌تر سرازیر می‌شد. هر کس
هم یک نیاز خاص خود را داشت و باید به‌سختی مذاکره می‌کرد. مثلاً یک شرکت درخواست می‌کرد سهمیه تولیدش را کاهش دهند، اما درعین‌حال، میزان منابع اولیه‌اش را افزایش دهند. معمولاً پاسخی که دریافت می‌شد این‌گونه بود که حکومت مرکزی میزان تولید بالایی از شرکت‌ها انتظار داشت و مواد اولیه
کافی نیز به آن‌ها نمی‌داد. مقامات محلی بدون مشورت با کارخانه‌ها، به‌صورت غیرواقعی به مقامات دولت مرکزی قول میزان تولید بالا می‌دادند و فشارش را بر کارخانه‌ها و شرکت‌ها می‌آوردند. و بله، ممکن است درست حدس زده باشید؛ این پروسه ختم به یک آش شله‌قلمکار شده بود.
شما دستوراتی را دریافت می‌کردید که هم غیرعملی بودند و هم با توجه به ظرفیت کارخانه‌ها قابلیت پیاده‌سازی نداشتند. بعضاً در دستورات نیز ناهماهنگی به وجود می‌آمد. به همین دلیل در شوروی قانون نانوشته‌ای وجود داشت که به کنایه آن را "برنامه نا منعطف" می‌گفتند. برنامه نا منعطف این‌گونه
بود که از کارخانه می‌خواستند تعدادی محصول را تولید کند که به‌هیچ‌روی، آن تعداد، با ظرفیت‌های کارخانه قابل‌تولید نبود (تعداد زیاد می‌خواستند و مواد اولیه کافی نمی‌دادند) اما پیش‌فرض آن‌ها این بود که کارخانه دارد به آن‌ها دروغ می‌گوید، به همین دلیل، به‌قول‌معروف به مرگ می‌گرفتند
تا کارخانه‌ها به تب راضی باشند. یعنی در برنامه نا منعطف رقمی می‌دادند که قابل انجام نبود، تا می‌توانستند به کارخانه فشار می‌آوردند، و هرچه تولید می‌شد را دولت محلی و مرکزی غنیمت می‌شمرد.  این راه‌حلی بود که دولت کمونیستی برای ریشه‌کن کردن "فرار کردن از زیر کار" در نظر گرفته بود.
در این‌گونه سیستم واقعاً سخت است که بتوانید همه‌چیز را همیشه تغییر دهید، برای همین قیمت محصولات برای مدت بسیار طولانی ثابت می‌ماندند. از سوی دیگر، قیمت‌ها ممکن بود به‌گونه‌ای بالا و پایین شوند که هیچ ربطی به اقتصاد نداشت. مثلاً آیا کسی که کالا را سفارش می‌دهد یا می‌خرد ازنظر
سیاسی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است یا خیر. اگر به‌قول‌معروف خر طرف می‌رفت، به او قیمت پایین‌تری می‌دادند؛ مانند معاملاتی که در جمهوری اسلامی برای واگذاری شرکت‌های دولتی به بخش خصوصی و افراد نزدیک به‌نظام صورت می‌گیرد. اگر کلی بخواهیم بگوییم، قیمت‌گذاری به‌گونه‌ای بود که شرکت‌ها
پول از دست ندهند، اما هنگامی‌که عرضه و تقاضا زیاد ربطی باهم ندارند، یا نظر مشتری در محاسبات از اهمیتی برخوردار نیست، قیمت‌های تعیین‌شده حتی با برنامه پیشنهادی هم مربوط نیستند. به این معنی که برنامه‌ها آن‌قدر زیاد بودند که اهداف آن‌ها باهم تفاوت داشت و این باعث می‌شد که تضاد منافع
بین آن‌ها به وجود بیاید. به همین دلیل پس از مدتی برنامه‌ریزی نه برای هدف، بلکه هدف بر اساس چیزهایی که تولیدشده بود تعیین می‌گشت. بدین‌صورت که مثلاً حکومت محلی به کارخانه می‌گفت، همان تولید پارسال، فقط برای آبروداری، کمی بیشتر، که "ما" به بالاسری خود بتوانیم گزارش مثبت بدهیم.
در اینجا تصمیم داشتم که بنا به پیشنهاد یکی از دوستان به شوراهای کارگری نیز بپردازم، در مورد آن نیز زحمت‌کشیده و منبعی معرفی کرده بود (پادکست)، که در ذیل همان توییت یکی از دوستان عزیز کمونیست/سوسیالیست (که پادکست را تولید کرده بود) به فحاشی و اتهام زنی پرداخت و به همین دلیل
این موضوع را نادیده می‌گیرم. دوستان کمونیست، ایده شورای کارگری را دنبال خواهند کرد، و شکست خواهند خورد و روزگار چند کارگر را از همینی که هست سیاه‌تر خواهند کرد. پس از به خاک سیاه نشاندن آن‌ها نیز خواهند گفت "البته این سوسیالیسم و کمونیسم واقعی نیست و مارکس چیز دیگری می‌گفت"
و سپس بازمی‌گردند به خانه اول خود و تعدادی دیگر را تباه می‌کنند و این چرخه را تا ابدالدهر ادامه می‌دهند. از انقلاب اکتبر تاکنون کمونیسم و سوسیالیسم دائم شکست‌خورده است و عزیزان، شکست خود را بر گردن هرکس انداخته‌اند، جز خودشان.
گرامیان، پس از 100 سال، احتمال بدهید شاید یک در میلیون هم مشکل از ایده شما باشد، از کمونیسم و سوسیالیسم، نه تمام دنیا.
حال به این سوأل پاسخ می‌دهیم که چرا ایده برنامه‌ریزی مرکزی و یا اقتصاد دستوری تا این حد جذاب بود و منطقی می‌نمود؟ پاسخ آن را باید در تجربه‌های اقتصادی جهان در چند دهه اول قرن بیستم جستجو کرد. در همان سال‌ها، جهان شاهد تولد شرکت‌های بزرگ و چندملیتی بود. تراست ها (از اتحاد چند شرکت
که کالایی مشابه به هم تولید می‌کنند و سهم عمده‌ای از بازار را در اختیاردارند) بازار آمریکا را قبضه کرده بودند (که بعداً قانون آنتی-تراست به همین دلیل در آمریکا وضع شد)؛ نمونه‌های آن استاندارد-اویل و شرکت فولاد آمریکا؛ همچنین شرکت‌های تولیدی عظیم همچون فورد و دوپانت. این شرکت‌ها
یک تجربه جدید بودند و مردم از آن ترس داشتند که حدود قدرت آن‌ها تا کجا می‌تواند باشد. در شوروی این تفکر حاکم شد که چنین شرکت‌هایی برای افزایش تولید بسیار خوب و عالی هستند و در شوروی از مدل شرکت‌های مانند جنرال موتورز، فورد و استاندارد-اوی استفاده کرده و به این نتیجه رسیدند که
تولید عمده یک محصول خوب است؛ اما عادلانه‌تر آن است که این قدرت تولید توسط دولت کنترل شود (که به فکر همه است) نه یک ثروتمند که روزانه ثروتش بیشتر می‌شود. این استدلال برای بسیاری از مردم عادی و منتقدان شرکت‌های بزرگ منطقی می‌نمود.
تجربه دوم که اقتصاد دستوری را قدرت بخشید، چیزی بود که در زمان جنگ اتفاق افتاد. در زمان ج.ج. اول و دوم، دولت آمریکا و دولت‌های کشورهای غربی، به میزان بسیار زیادی در اقتصاد دخالت کردند. کنترل قیمت، توزیع یارانه و قراردادهای پیمانکاری دولتی بزرگ در بین همه آن‌ها معمول بود
تمام این دخالت‌های دولتی نیز برای آن بود که به کسب‌وکارها کمک کند تا تولید را گسترش دهند. این موضوع در آمریکا و اروپا از طرف شرکت‌ها (به دلیل تضمین سود و دریافت یارانه) و اتحادیه‌های کارگری با استقبال زیاد روبرو شد. چیزی که در اینجا موردتوجه قرار نمی‌گرفت این بود که مشتریان و
مالیات‌دهندگان بودند که درواقع داشتند پول ای یارانه‌ها و کمک‌های دولتی را می‌دادند. به همین دلیل معمولاً پس از جنگ رکود و تورم به جان کشور آمریکا و کشورهای غربی می‌افتاد. برای همین، کنترل دولتی بر اقتصاد در هنگام جنگ یک تصمیم بهینه و قابل ادامه نبود.
برداشت غلط شوروی آن بود که می‌اندیشید شکوفایی و رشد نزدیک است و اگر مانند زمان جنگ، همه عزمشان را جزم کنند؛ و به یک اقتصاد دستوری با برنامه‌ریزی مرکزی تن دهند؛ مانند آنچه در آمریکا و اروپا اتفاق افتاد، شوروی با ادامه‌دار کردن آن می‌تواند شکوفا شود.
تجربه سوم به رکود بزرگ اقتصادی آمریکا در دهه 1930 بازمی‌گردد؛ برای بسیاری در آن زمان، بسیاری دلیل آن را سرمایه‌داری لجام‌گسیخته می‌دانستند و درنتیجه برای کنترل آن نیاز به یک دولت مقدر را گوشزد می‌کردند. به یاد داشته باشید که اقتصاددانان کنونی، رکود بزرگ را به دلیل سیاست‌های غلط
فدرال رزرو می‌دانند، و ما داریم با نگاه مردم 1930 آن را بررسی می‌کنیم و درواقع رکود به دلیل بخش خصوصی نبود، بلکه درنتیجه دخالت مستقیم دولت در اقتصاد که آن را به بیراهه کشاند. هدف ما بررسی این سه تجربه نیست؛ ذکر آن‌ها تنها به این دلیل بود که به شما نشان دهم چگونه مردم عادی
که لزوماً کمونیست معتقد هم نبودند با نگاه کردن به تجربه کشورهای دیگر، به این نتیجه رسیدند که از سیاست‌های دولت شوروی حمایت کنند تا اقتصاد بسته دولتی را کلید نجات برای آینده روشن تصور کنند. به‌هرروی برای همگان مانند روز روشن است که چیزی به نام شوروی شکست اندر شکست است.
شکست در اقتصاد کلان، شکست در اداره مردم (22 میلیون کشته)، شکست در ارائه مشوق برای رشد اقتصادی و بسیاری دیگر. برخی از این شکست‌ها را باهم مرور می‌کنیم.
تولید بالا: برای سالیان متمادی، همه‌جا سخن از رشد سریع شوروی بود، درآمد سرانه شوروی در 1990 تقریباً برای کشورهایی مانند برزیل
یا ترکیه بود. اگر با دقت بنگرید، این موضوع نشان می‌دهد که ادعاهای رشد سریع شوروی در دهه‌های پیش از آن،  با واقعیت فاصله داشته است. در شوروی تمرکز  بر تولید بود و نه خدمات؛ محصولات تولیدی نیز قیمت غیرواقعی داشتند. تعداد نیز غیرواقعی گزارش می‌شد، کیفیت نیز بسیار پایین بود.
به دلیل نبود اطلاعات کافی، بررسی دقیق نمی‌توان انجام داد ولی در دهه‌های 70 و 80 میلادی، رشد اقتصادی شوروی تقریباً صفر بود. بهره‌وری نیز یکی دیگر از مشکلات بسیار بزرگ شوروی بود. در دهه‌های 60، 70 و 80 میلادی، شوروی 25% از تولید ناخالص داخلی خود را در اقتصادش سرمایه‌گذاری می‌کرد.
اما اگر 25% سرمایه‌گذاری کنید و در قبالش، رشد اقتصادی صفر باشد، این معنی را می‌دهد که شوروی برای سه دهه سرمایه‌گذاری کرده اما هیچ بازگشتی بر سرمایه‌گذاری خود ندیده است. دوباره بیندیشید که تمام اقتصاد برای چند دهه بدون بازگشت سرمایه اداره می‌شد.
درواقع پروسه تولید در شوروی به اقتصاد ضرر می‌زد، به‌جای اینکه ارزش‌آفرینی کند. به‌عبارت‌دیگر، قیمت مواد اولیه‌ای که به شرکت‌ها تحویل داده می‌شود، در بازار جهانی، از محصولاتی که آن‌ها تولید می‌کردند، بیشتر بود.
به دلیل وجود فضای سرکوب در شوروی، مردم به‌جای انتقاد صریح، به ساختن جوک روی می‌آوردند. چند نمونه آن را در ادامه می‌آید.
+اقتصاد چطور است؟
-متوسط.
+متوسط؟
-بله؛ از دیروز بدتر، از فردا بهتر؛ متوسط.
شکست اقتصاد دستوری در اقتصاد خرد نیز شوروی را با مشکلات عدیده مواجه کرده بود. صف طولانی برای خرید کالا (به دلیل کمبود)، ارجحیت کمیت بر کیفیت، نبود مشوق برای کار و مشکلات شدید زیست‌محیطی. برنامه تعداد را مشخص می‌کرد، اما بررسی کیفیت آن سخت بود، درنتیجه تعداد بسیار زیادی از کالاهای
بی‌کیفیت و بدون استاندارد تولید شدند. مثلاً تعداد زیادی کفش یا تلویزیون و غیره تولید می‌شد و رهبران شوروی ادعای مقام اول دنیا بودن را داشتند، اما تنها در کمیت. مثال عینی آن افتخار شوروی به تولید 800 میلیون جفت کفش در سال بود، درحالی‌که جمعیت شوروی تنها 250 میلیون نفر بود. شوروی
که تجارت خارجی نداشت؛ پس این موضوع بدان معناست که هر فرد در شوروی مجبور بود سالیانه سه یا چهار جفت کفش بخرد و دلیلش کیفیت بسیار پایین محصولات شوروی بود. یکی از دلایل اصلی آتش‌سوزی خانه‌ها در شوروی، انفجار تلویزیون‌های ساخت خودشان بود، در بسیاری از موارد، تلویزیون، تنها همان
فریم بود و چیزی داخلش نبود، چون باید "تعداد درخواستی" به هر روشی ساخته می‌شد. همچنین شوروی به ساختن 600 میلیون ساعت افتخار می‌کرد. نتیجه را حتماً می‌توانید حدس بزنید.
سه زندانی در گولاگ درحالی‌که تعریف کردن دلیل زندانی شدنشان بودند.
اولی: من همیشه 5 دقیقه دیر سرکار می‌رسیدم، به خرابکاری متهم شدم.
دومی: من همیشه 5 دقیقه زود می‌رسیدم، به جاسوسی متهم شدم.
سومی: من همیشه سروقت سرکار می‌رسیدم، اتهامم داشتن ساعت خارجی است.
کمبود کالا نیز از مشکلات همیشگی بود؛ مردم مجبور بودند ساعت‌ها در صف بایستند تا ساده‌ترین کالاهای مصرفی را تهیه کنند. درواقع قیمت‌ها بسیار پایین بود، اما شما نمی‌توانستید چیزی بخرید، یعنی چیزی نبود که بخرید.
نبود مشوق نیز معضلی بزرگ بود. هیچ‌کس دلیلی برای انجام دادن بهتر کارش نداشت. اگر خارج از برنامه پیشنهادی کاری را انجام می‌دادید، و با شکست مواجه می‌شد، به دلیل تمرد، سروکارتان با گولاگ بود، و اگر موفق می‌شدید، در برنامه سال بعد، هدف سخت‌تر و دشوارتری برای شما تعیین می‌کردند.
حقوق کارگران ثابت بود، نه کم می‌شد و نه زیاد، اخراج نمی‌شدند و چیزی هم برای خریدن با حقوق شما وجود نداشت. معضلات زیست‌محیطی بسیار شدید بود و هرکس در این مورد چیزی می‌گفت به‌شدت با او برخورد می‌شد. نمونه آن چرنوبیل که 300 هزار نفر را در معرض تشعشعات هسته‌ای قرارداد.

آلودگی هوا نیز در شوروی بسیار جدی بود، مقاله یک روزنامه در مورد شهر صنعتی نوریلسک که در بالای مدار شمالگان و قسمت غربی روسیه، این‌گونه گزارش داده بود که "برف سیاه می‌شود، هوا از سولفور (گوگرد) زد است و بیش از 60% جمعیت مشکل تنفسی دارند. دریاچه آرال نیز یک نمونه دیگر است که با جهد بلیغ کمونیست‌ها به نیستی و نابودی کشیده شد. دلیل خشک شدن آن پمپاژ بی‌رویه آب برای کشاورزی بود. درنتیجه، خاک دریاچه شور شد و پسماند کشاورزی به دریاچه ریخته می‌شد. از سال ۱۹۶۰ میلادی، هرسال ۲۰ تا ۶۰ کیلومترمکعب آب، به‌جای دریاچه آرال به‌سوی بیابان می‌رفت. بیشتر آبی که درگذشته به دریاچه آرال می‌ریخت، تغییر مسیر داده بود. از دهه ۱۹۶۰ دریاچه آرال کوچک شدن خود را آغاز کرد. از ۱۹۶۱ تا ۱۹۷۰ هرسال به‌طور میانگین ۲۰ سانتی‌متر از ژرفای آب این دریاچه کاسته شد. در دهه ۱۹۷۰ این رقم به ۵۰ تا ۶۰ سانتی‌متر و در دهه ۱۹۸۰ به ۸۰ تا ۹۰ سانتی‌متر رسید. نابودی دریاچه برای شوروی‌ها عجیب نبود و آن‌ها از ابتدا انتظار آن را داشتند. اما این تصمیم در شورای وزیران و پولیت‌بورو گرفته‌شده بود و شخصی در سطوح پایین‌تر نمی‌توانست به آن اعتراض کند.جمیع این مشکلات نارضایتی بزرگی را در طول سالیان به وجود آورد، مسئولان دولتی نیز نمی‌توانستند یک ورد بخوانند و مشکلات غیب بشود. اقتصاد شوروی را می‌توان به‌عنوان یک اقتصاد پتمکین معرفی کرد که در رشته توییت زیر در مورد موضوعی نزدیک به آن توضیح داده‌شده است. داستان آن به ژنرالی به نام پتمکین بازمی‌گردد که در قرن هجدهم به کریمه حمله کرد و آنجا را گرفت، کاترین دوم روسیه به آنجا آمد تا فتوحات جدید را ببیند (در 1787) و پتمکین می‌خواست او بداند که گرفتن این منطقه بسیار مهم بوده است. بین روسیه و کریمه رودی وجود داشت که پتمکین در آن‌سوی رود چندین نمای دهکده ساخت تا به نظر برسد تمام آن‌ها را تسخیر کرده است. در کل به معنای ظاهرسازی و گول زدن است.
+آدم و حوا اهل کجا بودند؟
-روسیه! آخر چه کسی فکر می‌کند در بهشت است وقتی بی‌خانمان است، لباس ندارد و تنها یک سیب برای خوردن پیدا می‌شود. مردم روسیه تلخی زندگی خود را به زبان طنز می‌گفتند؛ این رشته توییت را با یک لطیفه تلخ دیگر به پایان می‌رسانم؛ دیگر خودتان به دنبال مصداق‌های آن را پیدا کنید. مشکل اقتصاد روسیه تنها به دو روش قابل‌حل است. روش طبیعی و با معجزه. روش طبیعی آن این است که فرشته‌ها از آسمان به زمین بیایند و شب و روز کار کنند تا اقتصاد را نجات دهند؛ معجزه نیز آن است که مردم روسیه، خودشان اقتصاد خود را نجات دهند." از شما بابت مطالعه این رشته توییت تشکر می‌کنم؛ لطفاً به جهت دانش‌افزایی نسبت به اشتراک‌گذاری آن اقدام بفرمایید. قسمت پیشین به ایجاد شوروی تا بدست گرفتن قدرت توسط استالین و فجایع کمونیسم می‌پردازد که در لینک زیر قابل مطالعه است. https://twitter.com/TheIntangibles/status/1071455289784844289 منایع
-Richard E. Ericson, 1991. "The Classical Soviet-Type Economy: Nature of the System and Implications for Reform," Journal of Economic Perspectives, vol. 5(4), pages 11-27
-Fitzpatrick, Sheila. 1982. The Russian revolution
-Pipes, Richard. 1990. Russian Revolution 1899-1919








https://twitter.com/TheIntangibles/status/1077620164596850694

نظرات